شکارچی دل

 

 

دادیم به یک جلوه ی رویت دل و دین را               تسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را

 

 

دختر افسونگر زیبا چشمی که ابروانش بی شباهت به خنجر بران نیست دل نویسنده 

 

ی حساس شوریده حالی را با تیره نگاهش شکار کرد و میان دستان ظریفش چنگ

 

زنان با خود برد !

 

نویسنده ی تیره بخت عاشق پیشه سوال نمود:

 

با دل زخم دار من چه خواهی کرد؟

 

جواب داد : هیچ به دورش می افکنم!

 

نویسنده پرسید:پس چرا با تیر نگاهت شکارش کردی؟

 

خندید و گفت:می دانی شکارچی بیرحم است شکار می کند ولی هرگز به شکار خود دل

 

نمی بندد!!!

دروغ...

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

 

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

 

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی


گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

 

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

 

حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟

 

 نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:

 

 تو دروغ گفتي، من راستشو...

 

نا مهربون

 

 

 کی مهربونی تو گرفت به من تنها دادی درد . کی دستای عزیزتوبته برای ساقه کرد

 

 

 کینه رو کی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه از تن گرم عاشقت کی ساخته یه 

 

 

مجسمه . نمی شه باورم تویی نه اینکه چشمای تو نیست تو طاقتت نبود منو ببینی 

 

 

باچشمای خیس قد تموم درد من تو داشتی کهنه مرهمی  دیروز بودی مرگ غم

 

 

 امروز تولد غمی از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی سخته که باورم بشه تو

 

 

همون عاشق منی!!!

                                                          نویسنده:لیدا.ر

اسیر عشق...!

 

نمی گویم فراموشش مکن

 

گاهی به یاد آور...

 

اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش 

 

یادته؟؟؟...

 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني

 

 برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده

 

 گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟

 

گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره 

 

 گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره

 

 تنهام نزار

 

گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم

 

 اما آسمون نمي باره

 

و تو هم اون دور دورا ايستادي

 

 و داري بهم مي خندي

برای تو گریستم!

 

 

برای تو ای هوس باز, آری برای تو و برای بدبختی های بی پایان و بی درمانم امشب به

 

سختی گریستم. ریزش این اشک ها یگانه کمکی بود که من می توانستم  درباره ی کاهش

 

دردهایم که به خاطر یک هوس زودگذر تو به وجود آمده بود از خود نشان دهم . باشد که گرمی

 

این قطرات از دل بر امده چون آبی که هر چه گرم باشد ولی به روی آتش سوزان  ریزد

 

 آن  را به خاموشی می کشاند تا حدی از سوزش رنج های بی درمانم بکاهد .

 

تو ای هوس باز برای یک خوشی زودگزر نویسنده ای را به خواب عمیق مرگ فروبردی او

 

اینک همانند مردگان سر پرجوش و خروش خود را بر بالش سرد,آرام و بی حرکت گذاشته و

 

برای همیشه مرده است,مرده است زیرا دنیا و هر آنچه راکه دراوهست از او باز ستانده و

 

احساسش را کشته اند! تو خوب می دانی این مرگ را چه کسی برای او هدیه آورد تو خوب

 

می دانی چه کسی احساس آتشین او را در دل گرم او سرد و بی حس کرد و خود در بی

 

اعتنایی عمیقش سر به گریبان فرو برد .

 

ای هوس باز من شبی که سخت و سرد و طوفانی بود این مرده ی بی حرکت را تماشا کردم

 

در قیافه و صورتش که همانند گلی بی آزار به خواب رفته باشد زیبایی ها, رنج ها وپدیدهای

 

آتشین و نا پایدار این جهان را به چشم دیدم ولی او در همان حال هم برای تو و برای بد

 

بختی های بی پایانش می گریست ! زیرا گریستن را آخرین امید برای کاهش غم هایش می

 

دانست !

 

چشم های فراوانی در جهان وجود دارد که در پس آن چشم ها امید ها , آرزوها,  سعادت ها 

 

 و عشق ها خفته است . من به خوبی انتهای دیدگان نوبسنده را تماشا کردم در نگاه او مهر و

 

فروتنی , رنج , درد و طوفان های سخت زندگی و خلاصه همه چیز دیده می شد به جز عشق....

 

مثل این بود که این بشر محروم هرگز جز وادی خاموشان و به غیر درد و رنج , گل های زیبا 

 

 و  گلستان های جهان را به چشم ندیده بود !!!!!