تک درختی در بیابان بی کس و تنها مونسم خاک بیابان لاشخورهای نا آرام سایه ای

بودم برای ریگزارهای داغ بیابان طراوتی داشتم برای تنهایی بیابان زیبا بودم نه برای

دیگران شبها میهمان مهتاب روزها میهمان آفتاب راه می پیمودم در سراب اما ندیدیم

قطره ای آب روزها گذشت بی تاب کاسته می شد ز عمرم بی حساب فرود آمد قطره

ای از آسمان تار چشمم را گرفت قلبم را حصار رفت پیشم نماند بی انصاف بعد از

مدتی من رفتم به خواب پی بردم که او نشده است ناب بلکه داده جان مرا کفاف