دنیای هیچکس
هیچکس, اسم خودش را گذاشته بود هیچکس ... آخه فکر می کرد هیچکسی آدم حسابش نمی
کنه... فکر می کرد واسه هیچکس و هیچ چیزی مفید نیست... عصرا می رفت دم در ورودی
پارک و بساط کتابهاشو پهن می کرد...خودش هم می نشست پشت بساط و سرش توی یکی از
اون کتابها فرو میرفت. عاشق رمانهای ایرانی بود... خودش را می گذاشت جای قهرمانهای
داستان و غرق یه شخصیت تازه می شد... یه روز می شدیه جوون با شمشیر طلایی و گاهی هم
میشد یه شاهزاده که هر دختری منتظررسیدنشه... اون روز هم مثل همیشه غرق کتاب بود که
صدای یه زن اون رو از دنیای خیالی بیرون کشید :
_ ببخشید آقا این کتاب فروغ فرخزاد چنده؟
_ کتاب فروغ؟... هان بله... دو هزار تومان
_ از این کتاب فقط همین یکدانه است؟
_ یه دونه؟... بله همین یه دونس
_ راستش من الان پول همراهم نیست... به این کتاب هم نیاز ضروری دارم... میشه اینو
ببرم فردا پولشو بیارم؟
_ فردا؟
_ بله من هر روز همین ساعت میام اینجاو هر روز شما رو می بینم... می تونم این ساعتو
بذارم پیش شما ضمانت.
ساعتو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام ... هاج و واج مونده بود ...
ساعت را گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه ای دیگه وارد پارک شد... به ساعت نگاه
کرد...ساعت 5 بعد ار ظهر بود... چه چشمهایی داشت...!
ساعت5 و5 دقیقه شد و او هنوز نیومده ... خیلی نگران شده ... دلش بی تاب اون نگاهه... به
جای اینکه خیره بشه به صفحات کتاب غرق شده بود توی دنیای اون ساعت نقره ای و
صاحبش که چه نگاهه داشت ... فکر می کرد زیره قولش زده ... دیروز یه دختری همراهش بود
که حالا هون طرف ایستاده بود ... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشم هاو بگیره ولی
روش نمی شد......
حالا یه هفته بود که دیگه دستاش صفحات هیچ کتابی را ورق نمی زد...یه ساعت نقره ای تو
دستاش و چشم های نگرونش به راهی که ممکن بود هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از
راه برسه و امانتیش رو پس بگیره ... فکر نگاه دختر راحتش نمی ذاشت... فکر می کرد اگه اسم
خودش هیچکسه اسم اون باید همه کس باشه... همه ی دنیاش شده بود ... دوست دختر رو
اون طرف خیابون دید ... دلش رو زد به دریا و محکم و راسخ رفت جلو ... دستاش می لرزید...
_ ببخشید خانم!...
_ بله!؟... کاری داشتین؟
_ بله راستش یک هفته پیش شما با خانمی آمدین پیش من و اون خانم از من کتاب فروغ
فرخزاد را خرید و به جای پول این ساعتو پیش من ضمانت گذاشت...
و ساعتو داد دست دختر... دختر نگاهی به ساعت انداخت و آهی از ته دل کشید ... بعد گفت:
_ خوب حالا شما پولتونو می خواین؟
_ نه من می خواستم اگر میشه اون خانم رو ببینم و این امانتی را پسش بدم
دختر آهی از ته دل کشید و گفت:
_ بهتره این امانتی دست خودتون بمونه یا دگاری, اون روز دنیا واسه همیشه از پیشه ما رفت
و توی یه نامه وصیت کرده بود که کتاب فروغ رو توی قبرش بذارن راستی یه نامه هم برای
کسی که ساعت دست اونه گذاشته بود فکر می کنم باید برای شما باشه فردا براتون میارمش.
ساعت 5 بعد از ظهر بود دختر از راه رسید نامه را داد دستش و رفت پاکت را باز کرد توش دو
هزار تومان بود و یه ورق کاغذ که روش نوشته شده بود :
(( اونقدر غرق اون کتاب ها بودی که هرگز نگاه عاشقم رو ندیدی و امظا کرده بود: هیچکس))
بهتش زده بود چه طور می شد دنیا تبدیل بشه به هیچکس و اون که هیچکس بود تبدیل به دنیای
یه دختر بشه... از اون روز به بعد دیگه هرگز نگاهش غرق هیچ کتابی نشد و تا آخر عمر با خیال
اون نگاه زندگی کرد.........